از سینه برون نمیروی آه ای عشق
من دل به تماشای نگاهت دادم
تا آتش این غم بدهد بر بادم
با اشک روانه میشوی آه ای عشق
نور/ سینا سازگاری
+ پیشنهاد از نرگسی
- جمعه ۲۷ تیر ۹۹
بگذار از دریچه ی چشمان تو بنگرم لبخند ماه را
از سینه برون نمیروی آه ای عشق
من دل به تماشای نگاهت دادم
تا آتش این غم بدهد بر بادم
با اشک روانه میشوی آه ای عشق
نور/ سینا سازگاری
+ پیشنهاد از نرگسی
این شاتوت های خوشمزه متعلق به درختان یک کارخانه ی متروک در غرب پایتخت است که شاگردم برایم چیده است. چقدر اصرار داشت که بروم و کارخانه ی چوب را که از قبل انقلاب تعطیل شده و پدربزرگش در مدت حیاتش نگهبان آنجا بوده و بعد از آن این مسئولیت به خانواده ی او محول شده است را از نزدیک ببینم. هر بار برنامه ریختم نشد که بشود ولی قولش را داده ام که یک روز برای دیدن کارخانه بروم. جذابیت بیشتر این کارخانه برای این است که برخی خوانندگان مطرح پاپ، موزیک ویدیوهایشان را در آنجا ضبط میکنند و این اواخر هم آرون افشار😉
خدا را بابت داشتن چنین دانش آموزان قدردانی، قدر دان و شاکرم💜
+ بفرمایید شاتوت😋
گر چه می دانم مرا یک لحظه یادش
نیست ، نیست ...
هر کجایی،
صبحِ بی من بودنت باشد به خیر ...
امیرعباس_سوری
آیا میدانستید که فقط در عطاری های محله ی ما " دوسین" یافت میشود؟!
آیا میدانستید که شلوار و پیراهن مردانه فقط در محله ی خواهر شوهر وجود دارد؟!
آیا میدانستید از محله ی ما تا محله ی آنها حداقل ۳۰ کیلومتر مسافت است؟!
آیا میدانستید که اخلاق تمامی اهالی خانواده اشان اینچنین است که از محله ی خود خرید نمیکنند😄😁
+ دوسین ترکیب عسل و سیاه دانه است که برای افزایش سیستم ایمنی بدن توصیه میشود و خواص دارویی درمانی بسیاری دارد.
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
مولانای جان/ قونیه
با صدای استاد شجریان عزیز🧡💜
+ مدتی است آهنگ پیشواز موبایلم شده است. آهنگ پیشواز شما چیست؟
محال است در خانه ی ما کسی عطسه کند و بهار خانم "عافیت باشه" نگوید. در این مورد بسیارحواس جمع است. هر وقت عطسه میکند و ما یادمان میرود به او بگوییم عافیت باشد بلافاصله میگوید " بگو عافیت باشه" انتظار متقابل دارد. حق دارد خب😁
زانوی چپم سالهاست ساز ناسازگاری سر داده است. بیخیالش شده بودم ولی صدای سازش گوشخراشتر شده بود و باید فکری میکردم. وقت دکتر گرفتم. میگفت احتمالا ضربه ای بهش وارد شده. حافظه ام یاری نکرد. ام آر آی نوشت. روزی که برای انجامش به بیمارستان رفتم با دیدن مردمانی که از اینور به آنور میروند و یک دستشان داروست و دست دیگرشان عکس و پرونده پزشکی صدها بار خدا را شکر کردم بابت نعمت سلامتی که دارم. بابت اینکه بیماری لاعلاجی ندارم. بابت اینکه جز دسته ی بیماران خاص نیستم که در غم تهیه ی دارو باشم. اصلا باید گهگاهی راهمان به اینجور جاها بخورد که بفهمیم دور و برمان چه خبر است. حتی به اندازه ی یک سرک کشیدنی باشد.